پیشرفت


كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا مرا به زمين مي فرستي، اما من به اين كوچكي و ناتواني، چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم. خداوند پاسخ داد: از ميان فرشتگان بيشمارم، يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود. اما كودك كه همچنان مرّدد بود، ادامه داد: اما اينجا در بهشت من جز خنديدن و آواز و شادي كاري ندارم. خداوند لبخند زد:



پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند .مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه بازگردد.
مادر او هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گوژ پشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت:

باعرض معذرت صفحه اولش اشتباه تایپی داردکه دراسرع وقت اصلاح خواهد شد
ويژگي خاص اين فايلها:
اشعار و متون قديمي درس داراي صوت هستند. يعني قرائت هر درس را مي توانيد گوش دهيد. (دانلود نمایید )


با تشکر از همکار خوبمان آقای عبد اللهی

|
81/2
|
101
|
102
|
103
|
|
104
|
105
|
108
|
109
|
|
110
|
110/1
|
111
|
|